تبليغاتX
اِساره سو _ نور ِستاره - مسأله‌ی قومیت‌ها در ایران و واکاوی فرهنگی، سیاسی و اقتصادی - بخش 2

دوشنبه پنجم مرداد 1388

مسأله‌ی قومیت‌ها در ایران و واکاوی فرهنگی، سیاسی و اقتصادی - بخش 2

اگر من به عنوان يک کرد از خودم بپرسم من واقعا در حقيقت مي خواهم دموکراسي در کل کشور حاکم شود، و يا من فقط دموکراسي را براي کردها مي خواهم، آيا من اگر فقط براي کردها بحث مي کنم ضمن اين که وظيفه دارم ولي ما همه ي کردها بايد يگوييم که دموکراسي را براي کل ايران مي خواهيم، اگر واقعا من فقط به خود فکر کنم متهم به افکار شبه شوونيستي نيستم؟ من مقايسه مي کنم آيا وضع آذربايجان بهتر است يا بلوچستان. اگر يک زمان برادران آذري ما به اعتراض گفتند چرا بلوچستان که مرکز استانش زاهدان است و آب لوله کشي کامل ندارد من آن گاه مي گويم که خوب پس همه ي ما درد هم را مي فهميم. ولي اين که من بگويم همه چي مال من وچه کار به ساير هم وطنان اعم از فارس وآذري و بلوچ و ترکمن دارم اين ما را به جايي نمي برد.
  بنده توقع دارم مثلا شما در آذربايجان به همان اندازه که بحث زبان ترکي را مي کنيد بحث زبان کردي را هم بکنيد، يا بنده از شما توقع دارم که بگوييد به جنوب آذربايجان غربي هم برسيد. من در مهاباد براي بزرگداشت استاد عبدالرحمن شرفکندي (ماموستا هه ژار) رفتم وقتي در اروميه من از هواپيما پيدا شدم از زيبايي، تميزي ونظم و ترتيب اين شهر لذت بردم ولي وقتي من را به بهترين هتل مهاباد بردند که شب بخوابم چون فردا در مراسم بايد شرکت مي کردم به خاطر نقص سرويس ونبود بهداشت صحيح تا صبح خوابم نبرد.
  من به استاندار آذرباجيان غربي گفتم: که ديشب که در اروميه پياده شدم وآمدم مهاباد آن تفاوتي را که بين برلن غربي و برلن شرقي بود را مجددا احساس کردم، آيا هيچ کسي جرأت کرد به حکم قتل قارنا اعتراض کند؟ به چه علت برادران آذري ما اين موضوع را مورد نقد قرار ندادند؟ منطورم اين است که برنامه ي اختلاف بيانداز و حکومت کن که در گذشته بوده امروز هم ادامه دارد. امروز که سياست انگليس حاکم نيست ولي اختلاف زباني، نژادي، مذهبي دارد همين کار را مي کند.
  من به عنوان يک سني مذهب شافعي مي گويم اگر به سياست تفرقه واقعا تن بدهيم و در صحبت ها و مصاحبه هايم و بحث هايم دامن بزنم به اختلاف شيعه و سني. آيا من به نفع ملت کرد واهل تسنن قدم برداشته ام؟ يا در جهت مطامع و اهداف خاص. اگر من امروز آمده ام وهمه چيز را سر فارس ها شکاندم و گفتم فارس ها سهم من را خورده اند، آذري ها سهم من را خورده اند، آيا کمک به اهداف خودکامگان و تفرقه اندازان نکردم.
  من عقيده ام بر اين است که تاريخ را مي خوانيم بايد عبرت بگيريم ديگر نيازي به نبش قبر گذشته نيست. وکافي است بگوييم چه بايد بکنيم؟ جلوي روي مان را نگاه کنيم نه پشت سرمان را، تا خود ما به يکباره به عواملي که درجهت همان اهداف خاص يعني تفرقه اندازي تبديل نشويم. از اين رو به نظر من بايد بين حکومت و ملت، بين حکومت وفارس ها بين حکومت و عرب ها و بين حکومت با آذري ها، کردها و ساير قوميت ها فرق بگذاريم وببينيم که درد امروز چيست؟ درد امروز بر تبعيض نژادي است. من سوالم اين است که بين 15- 10 مليون نفر کرد که به جز کردستان ايران هستند وآن ها که هرسال در آزمون سراسري دانشگاه شرکت مي کنند وشماري از آن ها جزء 1000 نفر اول کنکور هستند ولي وقتي از دانشگاه فارغ التحصيل مي شوند و به درد چه کنم دچار مي شوند، چرا که هم کلاسي غير کرد آن ها پشت ميز رياست مي تواند بنشيند ولي او خير. چه بايد بکند؟ پس آيا برادران آذري ما نبايد مثلا بگويند که چرا کردها يک نفر را هم ندارند که وزير شود؟
  کردها يک نفر را ندارند که استاندار شود؟ ببينيد ما الان 30 استان در کشور داريم، يک استاندار کرد نداريم! وپنج استان کردنشين با اکثريت کرد داريم مثل آذربايجان غربي، مثل کردستان، ايلام، کرمانشاه وشمال خراسان، بجنورد وخراسان شمالي ولي يک استاندار کرد نداريم. يا يک عرب در ميان وزيران ما هست؟ بايد ديد چرا؟ اين يک بحث جدي است.
  بحث ديگر آن که اگر به برخي از نمايندگان اقوام پست هايي داده شده است، ملاحظات خاص در کار نبوده است ونه شايسته سالاري و تأمين نظر اقوام.
  من به طور کلي فکر مي کنم ما بايد آن سياستي را که ما را به اين وضعيت گرفتار کرده واز گذشته دور در کار بوده است، عملا محکوم کنيم. بين شهروندان قوميت خود وحدت ايجاد، سپس بين تمام اقوام وحدت ملي را به وجود آوريم. هرجا لازم است از يک آذري دفاع کنيم به صورت بسيج عمومي عمل کنيم وهرجا لازم است از يک آذري دفاع شود از يک کرد يا يک عرب يا آذري هريک از برداران بيايند و دفاع کنند.
  در همين ساليان اخير که اين همه کردها دچار مشکلات شدند چه کسي با آن ها همدردي کرد؟ هنوز که هنوز است بچه هاي کرد روي مين جان خودرا از دست مي دهند؟ در هفته هاي گذشته در روستاي صلوات آباد در 10 کيلومتري سنندج جوان دبيرستاني از مدرسه خارج شد. درکنار مدرسه مين زيرپايش رفت و مصدوم شد. کسي نيست که بگويد اين مين ها را چرا جمع نمي کنيد.
  بايد همگي دست به دست هم بدهيم و آن کساني را که درزمان حضور ما و از تفرقه ما سوء استفاده کردند وحقوق ما را ضايع مي کنند ووابسته سالاري جاي شايسته سالاري را گرفته واقعيت ما بايد اين کار را بکنيم. بنده بايد از شايسته سالاري دفاع کنم هرکه شايسته تر است حالا اين شايسته مي خواهد فارس باشد، مي خواهد کرد باشد، مي خواهد عرب باشد، خود شايسته بايد بالا برود. درمجموع به اعتقاد من از تفرقه شروع نکنيم. کاري نکنيم که به قول معروف کمکي به اهداف کساني باشد که نظرشان روي تفرقه ي ملي است چرا که همين جوري ما به اندازه ي کافي تحت فشار هستيم پس خودمان براي خودمان فشارهاي مضاعف درست نکنيم وسعي کنيم روي مسئله وحدت ملي بحث کنيم. به خصوص در اين زمان که به حقيقت خيلي خطرات مملکت ما، ملت ما وما ايراني هايي را که دراين مملکت مانده ايم تهديد مي کند، ما ايراني هايي را که مانده ايم شدائد و سختي ها را تحمل مي کنيم وبسيار هم افتخار مي کنيم که براي حقوق ملت به خودمان زحمت مي دهيم و هيچ منتي هم سر ملت نداريم.
  بياييم شعار وحدت سر دهيم وخيلي به اختلاف بين کرد و آذري ولر وبلوچ دامن نزنيم وبنده نيز مدعي و منادي اين هستم که از طرف دوستان کرد که هم فکر هستيم اين قول را مي دهيم که ما مي خواهيم وحدت يکپارچه بين کساني که به هر حال دفاع از حقوق ملت مي کنند را پي بگيريم وبا هرکسي که در اين زمينه حرفي براي گفتن داشته باشد بنشينيم و ايجاد اتحاد بکنيم. به عنوان مثال اگر همين 3 فصل قانون اساسي را که حقوق ملت را اجرا کنند بقيه ي چيزها پيشکش شان. از اين اختلافات ما استفاده کرده اند يا چراغ خاموش و هر کاري خواسته اند مي کنند. کتاب قانون را روي طاقچه گذاشته اند خاک مي خورد وهيچ کاري هم براي ملت نمي کنند.
طاهري: باتشکر از جناب آقاي ادب در اين جا من يک تذکري به دوستان اهل ترکمن و لر و ارمني لازم است بدهم که جاي آن ها خالي است به هر حال امکانات ما محدود بود و اميدواريم که درموقعيت ديگري اين کمبود را جبران کنيم.   
  رئيس دانا: سلام. خوشحالم که در جمع دوستان قديمي خودم به مسئله جدي در ميهن مان مي پردازم. با توجه به اين که بخش قابل توجهي از نياي من آذربايجاني و ترک هستند اما من درواقع خودم را فارس مي دانم و طبيعت و زندگي کودکي ام در دشت قزوين و درميان تات نشين هاي بلوک رامند و بويين زهرا بوده است. که زبان شان قديمي ترين زبان فارسي است و پدرم تات است و خودم هم در آن تربيت بزرگ شدم پس فارسم. ديگر اين که فکر مي کنم که من تنها کسي ام که اين جا از فارس زبان ها دفاع مي کنم.البته من قبول دارم کل بحث هايي را که درانتها آقاي مهندس ادب خصوصا به آن ها رسيدند. اين است که ما آرمان مشترکي در اين سرزمين داريم که متعلق به همه ي مااست و در اين سرزميني که به اشکال مختلفي حقوق ما را به خطر انداخته اند و درواقع آرمان ها و هدف هاي مشترکي را نيز در اين سرزمين آزموده ايم وپشت سر گذاشته ايم. دردهاي مشترک اجتماعي، فرهنگي، سياسي واقتصادي داريم.
  نمونه تاريخي بگويم؛ واقعا دولت رضا شاهي صرفا به خاطر اين که فارسي سازي بکند و شوينسم پارس را به قدرت برساند به وجود نيامده بلکه اين ناشي از عملکرد امپرياليستي انگلستان بوده است. ضمن اين که براي پادشاهي هم نيامده بود بلکه ابتدا آمده بود به نيت برقراري جمهوري وگفت: الد ُ رم وبلد ُ رم – من مظهر جمهورم.
  درمورد زبان فارسي هم که اصلا اين مرد خودش سواد نداشت، چه برسد که بخواهد ادبيات فارسي را بر گونه هاي ادبي ديگر مسلط بکند. ضمنا اين استفاده هايي را هم که امپرياليست ها و استعمارگران از او کردند در واقع اين وضعيت راايجاد کرد که اورا پشت سنگر فرهنگ مسلط فارسي بنشانند. ازجمله استفاده هايي که از او کردند عبارت از اين بود که خلق هايي مثل عرب هاي ما را بار ديگر دست خوش اين داوري بي رحمانه فرهنگي بکنند و اين که گويا اگر فارس بودن و ملت بودن ما به خطر افتاده به خاطر تهاجم اعراب است که 1300 سال پيش اتفاقي رخ داده است.
  اما اين ها به گمان من در خدمت منافع استعماري و بهره کشي بودند نه آن که بگوييم بدوا يک جريان فارس رودرروي قوميت ها ايستاده بوده است. اين عامل اصلي گرفتاري و جدايي ما هست. چنان که من به دوستان فمينيست صحبت مي کنم، مي گويم مرد را عامل بدبختي خودتان نبينيد. يک نظامي در کار است که مرسالاري را در کنار برخي ديگر از سلطه گري ها مسلط مي کند. از اين کانال برويد مي توانيد مرد سالاري را محکوم کنيد ولي اين که هر که مرد است عليه تو است پس بد وستم گر است وهر چه زن است بالنده است نادرست است. اين گونه نبايد به مسئله نگاه کرد. من در تبريز با دوستان تبريزي وارد اين بحث شديم که آيا هر نوع قوم گرايي، هرنوع قوميت گرايي وقوميت پرستي در واقع امري مترقي است، هر نوع ناسيوناليسم امري مترقي است؟ پاسخ من منفي است. ما در ايران انقلاب مشروطه را داريم، که اين انقلاب ملي دموکراتيک است، در آن جا ملي يک معناي مترقي داشته، آن جا حيدرخان عمواغلي، ستارخان، سپهدار تنکابني، سردار بختياري بود که به انگيزه هاي متفاوت به تهران آمدند و تهران را فتح کردند نه به خاطر قوم گرايي بلکه به خاطر برقراري دموکراسي براي رفع خود کامگي وبراي ايجاد يک وحدت براي اين که مردم ايران وکشور ايران سري در ميان عصر پيشرفت تمدن ها در آورد. درحالي که ناسيوناليسم آلماني هم بوده است و ببينيد به چه جنايتي کار را کشاند؟! براي برتري ژرمن تبديل به جنايت کارترين روش ها شد. بنابراين ناسيوناليسم داريم تا ناسيوناليسم - ميهن دوستي داريم تا ميهن دوستي – قوم گرايي داريم تا قوم گرايي – آن قوم گرايي که در واقع فراموش مي کند تمام آرمان هاي مشترک و دردهاي مشترکي را که در اين سرزمين برما مي رود. وبه هر ترتيب وبه هر شکلي مي خواهد فقط شکل خودش را متمايز کند، مترقيانه نيست. زيرا بايد يک تعريفي بگذارد و درچارچوب اين تعريف براي منافعي که خيلي هم خيالي است يا صوري در مقابل مردم بجنگد و خلق هايي را تحت ستم در اين جامعه قرار بدهد. اين قوم گرايي مترقي نيست. من در تبريز شنيدم که اشکالي ندارد که در مقابل فارس ها با سوداگران و بهره کشان آذربايجاني متحد باشي.
  هم ترک هاي آذربايجاني مهاجر به تهران، هم عرب هاي محروم مانده و هم کردهاي مهاجر وهم به فارس ها ستم مي کنند. او معتقد است که اگر به کنار او بروي بهتر وخوب تر مي توانيد زندگي سياسي بکند. درحالي که ما فکر مي کنيم چنين نيست. آن سوداگر هم صنعت ما را زير خطر برده هم اين که در دفاع از قوميت به خلق آذربايجان دروغ مي گويد چرا که حاضر نيست حتي يک قران از پولش را براي نيازهاي واقعي مردم بي چشم داشت خرج بکند يا به طور واقعي وارد صحنه سياست – آزادي خواهي ويا مبارزه شود. او با يک دسته چک که در جيب کت دارد، ميلياردها تومان از اين طرف به آن طرف مي کند چگونه خلق هاي تحت ستم آذربايجان در روستاهاي دورافتاده ي استان هاي آذربايجان و زنجان برويد ببينيد چه قدر محروميت است، در همين مهاباد که فرمودند تشريف ببريد و ببينيد!!
  در اين جاست که اگر قوم گرايي با تعصب خاص با محدوده هاي جغرافيايي يا محدوده هاي زباني را اصل بگيرد والبته مسايل بها ندهد قوم گرايي مترقي نيست. اما از طرف ديگر قوم گرايي مترقي گرايانه ديگري هم داريم که مي گويد من زنده ام من کردم – من عرب اين سرزمين هستم به من نگوييد تخم و ترکه بيگانه، من عرب هستم اما عضو اين سرزمين ام در اين کشور حق هم دارم، زبان فارسي و فرهنگ فارسي هم توسط من به مخاطره انداخته نشده است. واتفاقا کمک هم کرده ام – من بر روي اين ريگ زحمت کشيدم. نفت را در آوردم و در خدمت بقيه ي مردم قرار دادم، من به جز اين که نيازهاي اقتصادي و دموکراتيک دارم به جز اين که دلم مي خواهد به هيئت همان عرب متحد مردم سرزمينم بشوم نيتي ندارم. در حالي که تو اول به من مي گويي هويتت را از بين ببر، اول به من مي گويي حق اعتصاب نداري، حق اعتراض نداري، حق قوميت شدن نداري بعدا مي گويي بيا از آن بالا به دستور من يک وحدت ملي درست کنيم؟!!!
  خوب اين وحدت ملي صوري است، اين پايه اي ندارد. هم چنان که بحث شد اين امنيت، امنيت پايداري نيست. چرا که امنيت با مشارکت داوطلبانه برقرار مي ماند. اگر به اين ترتيب ما عدالت، امنيت و دموکراسي را در چارچوب قوميت ها مورد بحث قرار بدهيم بحث من در اين جا اين خواهد بود که از مواضع مترقي ما خواهان دفاع از حيثيت، اعتبار، خودمختاري و تعيين سرنوشت قوميت ها هستيم. همه در چارچوب وحدت ملي نگرش نامتحد و تجزيه گرا و تمايز جويانه قومي که خواهر دوقلوي همان شوينيسم فارس گرا است. اين يک نکته.
  دوم ان که در بحث هاي عزيزاني که حاضرند نديدم که به گونه اي از ضرورت وحدت کشور ايران دفاع نکند، کسي از دردهاي کشور ايران بحث به ميان نياورد. بحث ديگري که به نظر من ضروري است مطرح شود، خطري است که ناشي از تجاوزگري هاي بين المللي بهره کشي هاي جهاني به ويژه امپرياليسم جهاني در منطقه همه ما را تهديد مي کند. بايد ديد که امپرياليست ها در کشور همسايه ما عراق چه کردند؟! آيا امپرياليسم خودمختاري و بالندگي کردهاي عراق را تضمين کرده است؟ مي بينيم که نکرده. امروز کساني در آن جا سردمداري مي کنند که افتخار مي کنند که متحد اسرائيل باشند. اسرائيل در منطقه جنگ افروزي مي کند، صلح را به خطر مي اندازد و خلق فلسطين را مي کشد و از رشد باز مي دارد.
  يا در جنوب عراق و در بصره انگلستان هر آن چه را که بخواهد مي کند، موج اعتراضات فراواني است که در بصره شکل مي گيرد وسرکوب مي شود. در داخل و در مرکز عراق هم که مي بينيم خشونت و کشتار و تروريسم برقرار است. به گمان من اين وضعيت در آينده درسي مي دهد که ما بگوييم اگر حق حاکميت، حق تعيين سرنوشت، حق حاکميت درون زا حق ما است و دفاع از فرهنگ وزبان و آرمان هاي مشترک بين خلق ها و قوميت ها دروني هم حق ماست. اگر اين قوميت تبديل به ابزاري براي مداخله ي سلطه گران جهاني شود، رنگ خوشبختي را هيچ کدام از ما نخواهيم ديد حتي اگر آذربايجان بزرگي هم درروي نقشه تشکيل شود. حتي اگر کردستان و فارسستان بزرگي هم در نقشه تشکيل شود ما هم چنان روي خوشبختي را نخواهيم ديد. همان گونه که در بالکان ديدند – کشورهايي که تجزيه را زير سلطه ي امپرياليسم تجربه کردند – در حالي که خود امپرياليست ها در اتحاديه ي اروپا مرتب در حال تنيده شدن در يکديگر هستند – ما مردمان و خلق ها را وادار مي کنند که مدام رو درروي هم قرار بگيريم – اما آيا صحبت من به اين معنا است که ما ظلم قوميتي نداريم؟ چرا داريم. در مورد آذربايجان داريم، حتي به نظر من در مورد کردستان بيشتر هم داريم، در مورد بلوچستان باز هم بيشتر داريم، به گونه اي که مردم شريف بلوچستان تقريبا به فراموشي فرهنگي سپرده شده اند. همه ي اين ها را داريم اما بايد از چه زاويه به اين مسايل نگاه کنيم، مطمئنا از زاويه ي مردمي بايد به اين قضيه نگاه شود. خصوصا از زاويه ي وحدت طلبانه تر بايد ديده شود.   
  بني‌طرف: من فکر مي‌کنم اين گردهمآيي و اين اختلاف‌‌نظر خود غنيمتي است. اين اختلاف‌نظرها در نهايت مي‌تواند به اشتراک نظر بيانجامد. واقعيت اين است که ما به اندازه کافي د ور هم ننشسته‌ايم يا به عبارتي کمتر با هم نشسته‌ايم تا به دردهاي يکديگر گوش کنيم و از همديگر شناخت پيدا کنيم.
به طور کلي ما بايد تاريخ مسئله ملي را بدانيم يعني براي شناخت درد بايد سابقه بيمار بررسي شود. چرا که اگر مثلاً يک پزشک سابقه گذشته بيماري را نداند و اگر نداند که اين بيمار چه زمان به اين بيماري مبتلا شده است و چه مراحلي را گذرانده نمي‌تواند نسخه‌اي برايش تجويز کند. بايد حداقل تاريخ پيدايش مسئله‌ي ملي را بشکافيم تابه خود درد برسيم. رويکرد ما به اين قضيه بايد علمي باشد. مسئله ‌قوميت ها با روابط سرمايه‌داري و مدرنيسم به اين مملکت آمد.قبل‏از مشروطيت جامعه ايران يک‏جامعه پيشا سرمايه‏داري بود و با وجود نظام استبداد قاجار، ايالات از نوعي عدم تمرکز برخودار بودند و اصولا ستم ملي وجود خارجي نداشت. اين پديده درواقع از دوره‌ي مشروطيت آغاز مي شود و در عهد رضاشاه رشد مي يابد و اين همان دوره‌اي است که طي آن روابط سرمايه داري در ايران شکل مي گيرد. رضاشاه به تبعيض و تحقير قوميت ها جنبه رسمي داد. اين که بگوييم رضاشاه چون سواد نداشت پس در زمينه ستم ملي کاري انجام نداد درست نيست. رضاشاه زمينه ذهني تقبل افکار فاشيستي را داشت که اردشير جي باستانگراي وابسته به پارسيان هند از اين قضيه به خوبي بهره برداري کرد. ضمنا رضاشاه در زمينه ناسيوناليسم افراطي فارس گرا نظريه‌ پرد ازاني همچون محمد علي فروغي، محمود افشار، پورداوود ، ذبيح بهروز،صادق کيا و کسروي راداشت. حتي کساني که با او مخالف بودند نيز گرفتار اين گفتمان شووينيستي دگرستيز شدند و آن را ترويج ‌کردند. منظور من شخصيت هايي نظير بزر گ علوي، صادق هدايت و زرين‌کوب است. وقتي به آثار اين‌ها نگاه مي‌کنيم مي بينيم که سرشار از عرب‌ستيزي، ترک‌ستيزي و ديگر‌ستيزي‌ است. اين گفتمان خطرناک ضد وحدت ملي هشتاد سال است که فرهنگ سازي مي کند وبر انديشه هاي سه نسل از نخبگان و روشنفکران اين ديار تاثير گذاشته است. اکنون ما به عنوان روشن‌فکر ايراني وظيفه داريم اين‌ گفتمان تک بعدي و اين انديشه ن ژاد گرا را نقد کنيم. نگاه ما به اين مقوله بايد ديالکتيکي باشد يعني ابعاد ادبي و تاريخي ارزشمند آن را از ابعاد بينشي آنان جدا کنيم. ابعاد فاشيستي انديشه هاي اينان يعني جنبه هاي عرب ستيز، ترک ستيز و يهودي ستيز آثار آنان را به نخبگان جامعه نشان دهيم و ابعاد مخرب آن را بر وحدت ملي گوشزد نماييم. ما اگر گفتمان ادبي، فرهنگي و سياسي80 سال اخير را نقد نکنيم به جايي نخواهيم رسيد. ما ا گر آثار دهشتبار نفرت از عرب و ترک در آثار اين نويسندگان را نقد نکنيم نمي توانيم يک وحدت اساسي ميان مولفه هاي اساسي جامعه ايران ايجاد کنيم. چرا که اين مشکلات و مسايل هم‌چنان به روي يک‌ديگر انباشته خواهد شد و ادامه خواهد يافت. ما حتي مارکسيست هاي نژادپرست و عرب‌ستيز هم داريم مگر برخي ا ز آثار بزرگ علوي و باقر مومني آلوده به ويروس عرب‌ستيزي نيست؟ اين بيماري متأسفانه بيماري همه‌گيري است و نياز به درمان اساسي دارد، نياز به علم و نگاه فران ژادي دارد. ما چاره اي جز نقد اين گفتمان نداريم واين البته نياز به شجاعت اخلاقي دارد.به نظر من گفتمان باستانگراي عرب‌ستيز از دوره‌ي ناصرالدين شاه – وشايد زودتر- آغاز شد.در بحث امروز گفته شد که در دوره‌ي مشروطيت شووينيسم وجود نداشت. اما من ميگويم گرچه جهت گيري گفتمان مشروطه خواهي به سوي دموکراسي ‌خواهي بود با اين وجود نطفه عرب‌ستيزي در آن‌ سال ها بسته شد. يعني شماري از روشن‌فکران و روشن‌گران آن دوره به نام اسلام‌ستيزي و تحت لواي آن به عرب‌ستيزي پرداختند. سردمداران اين جريان اشخاصي چون ميرزا آقاخان کرماني، طالبوف و ميرزا فتح‌علي آخوندزاده بودند.از عهد رضاشاه به بعدگفتمان ترک ستيز به گفتمان عرب ستيز اضافه شد و اين‌ها پايه‌ هاي نژادپرستانه اندشيه هاي عصر پهلوي را تشکيل دادند. اين گفتمان در دوران پهلوي شکل رسمي ودولتي به خود گرفت. کتاب‌هاي درسي و داستاني و تاريخي و سياسي از چن ين گفتنماني تغذيه مي کنند. متاسفانه تاکنون سه نسل از ايرانيان از پستان زهر آگين اين گفتمان باستان‌گراي عرب‌ستيز ترک‌ستيز شير نوشيده اند.بنابراين ما نمي‌توانيم مسئله ملي را حل کنيم بي آن که اين گفتمان را نقد کنيم و ريشه‌هايش را بشکافيم و بدانيم که چي هست و چگونه پيداشد.
بايد ببينيم کدام يک از نظريه‌پردازان کج‌فکر بودند که به رضاشاه بي‌سواد کمک کردند و تخم نفرت و تفرقه را در ميان قوميتهاي ايراني کاشتند. رضا شاه مگر همين آدم بي‌سوادي نبود که به انديشه‌هاي عظمت‌ طلبانه‌ي پان آريانيسم هيتلري روي آورد؟
دوستان مسايل را دست‌کم نگيرند.و اما نقش قدرت‌هاي خارجي در پيدايش دولت-ملت و تغيير حکومت ها در ايران بي سابقه نبوده است. در انقلاب مشروطيت انگليس‌ها يک پايِ قضيه‌ي مشروطه‌خواهي بودند و به طرفداري از مشروطه‌خواهان برخاستند، در تبعيد رضاشاه و روي کار آمدن محمدرضاشاه، انگليسي‌ها نقش داشتند و در 28 مرداد امريکايي‌ها و انگليسي‌ها نقش اساسي داشتند. در انقلاب بهمن گرچه نقش مستقيم نداشتند اما در کنفرانس معروف‌ گوادالوپ براي اين انقلاب خط و خطوطي را ترسيم کردند. بنابراين ما نمي‌توانيم عامل خارجي را ناديده بگيريم. به قول آقاي رئيس‌دانا ما بايد مشکل   را از درون حل کنيم. اعتقاد ما هم بر همين منوال است ولي ظاهرا قانع کردن اهل قدرت وسياست براي‏حل دروني مسئله ملي با مشکل روبه رو ست. ما از مشروطيت تاکنون چهار گفتمان فکري و سياسي داريم که در ايران نقش بازي مي‌کنند: گفتمان سلطنتي، گفتمان اسلامي،گفتمان ملي گرا و گفتمان چپ.
البته من گفتمان پنجمي را به نام گفتمان قوميت‌ها يه اين چهار گفتمان اضافه مي‌کنم. من در اينجا مي‌خواهم رابطه‌ي اين چهار گفتمان را با قوميت‌هاي غير فارس در نظر بگيرم و به آن بپردازم.
به طور کلي گفتمان سلطنتي که با رضاشاه شروع شد و در انقلاب 1357 قدرت را از دست داد يک گفتمان شوينيستي نژادپرست مبتني بر نابرابري قومي در ايران بود.
اصلاً يکي از عوامل انقلاب ايران همين نابرابري‌هاي قومي بود. مگر قوميت‌ها کم نقش در انقلاب ايران داشتند. مگر تبريز نبود که در 29 بهمن کمر رژيم پهلوي را شکست؟ مگر ساير قوميت‌ها در پيروزي انقلاب نقش نداشتند؟ مگر کردها آن‌همه زنداني نداشتند و آن همه مبارزه نکردند.
مگر کارگران عرب شرکت نفت خوزستان شيرهاي نفت را نبستند؟ همه‌ي اين‌ها بيانگر نقش قوميت‌ها در انقلاب بهمن است.
  به نظر من هيچ اميدي به گفتمان سلطنتي نيست زيرا امتحان خودرا داده و رفوزه شده است. گفتمان ناسيوناليستي نيز ميانه‌ي چنداني با قوميت‌ها ندارد واصولا اعتقادي به حقوق آنها حتي در حد قانون اساسي ج.ا.ا ندارد.
اين‌هااصولا مقوله اي به نام تنوع قومي را در ايران به رسميت نمي شناسند. همه ما نامه يکي از وابستگان به اين جريان را به رييس جهور سابق آقاي خاتمي به خاطر داريم. وي گستاخانه بستن مطبوعات قوميت‌ها وسرکوب آنها را خواستار شده بود. يک گفتمان اسلامي باقي مي ماند و يک گفتمان چپ.
گفتمان چپ از نظر تاريخي  همواره مدافع حقوق مليتهاي ايراني بوده است و البته جريان‌هاي مختلفي دارد ولي در کليت‌‌اش خواستار حقوق قوميت‌ها ست.
  چکيده گفتمان اسلامي در قانون اساسي ج.ا.ا متبلور شده است. سه چهار اصل قانون اساسي مربوط به قوميت‌هاست. اصل15،اصل 19 واصل 48.
متأسفانه ازاين 3 اصل فقط بخش اندکي از اصل 15 که راجع به مطبوعات قومي است اجراشده؛ آن هم به شکلي ضعيف وبه اين شرط که هر نشريه قومي بايد نيمي فارسي باشد. عرب ها متاسفانه سهم بسيار اندکي از اين مطبوعات را دارند. درواقع بخش اصلي و اساسي اصل 15 همان تدريس زبان وادبيات قوميت هاي غير فارس است که ناديده گرفته شده و 30 سال است معطل و متوقف مانده است. اصل 19 قانون اساسي که مردم ايران را از هر قوم و قبيله‌اي که باشند داراي حقوق برابر مي داند و نژاد و زبان را سبب امتياز نمي‌ شناسد.اين اصل نيز در عمل انجام نمي شود.اصل چهل و هشتم قانون اساسي مي گويد:در بهره‌برداري از منابع طبيعي و درآمدهاي ملي در سطح استان‌ها و توزيع فعاليت هاي اقتصادي ميان استان‌ها و مناطق مختلف کشور بايد تبعيض در کار نباشد. به طوري که هر منطقه‌ فراخور نيازها واستعداد رشد خود، سرمايه وامکانات لازم در دسترس داشته باشد.
  اين اصل هم عملا و به طور عام اجرا نشده است. يعني در واقع ما برخلاف قانون اساسي با سيستمي روبه رو هستيم که شديدا متمرکز است و مناطقي را بر مناطق ديگر ترجيح مي دهد. اين همان ساختاري است که از ر ژيم سابق به ارث رسيده که حتي با قانون اساسي جمهوري نيز همساز نيست.
يعني نظام بسيار متمرکز فرهنگي،سياسي و اقتصادي سابق بازتوليد شده و اين باعث مي‌شود که پروسه دولت - ملت در ايران که مبتني بر حقوق برابر شهروندي و قومي است ناقص بماند. لذا تا زماني که اين پروسه بر مبناي صحيحي قرار نگيرد و برابري حقوق شهروندي و قومي تحقق نپذيرد جامعه کثير المله ايران روي عدالت و دموکراسي را نخواهد ديد. گهگاه گفته مي‌شود که حقوق همه‌ي مردم ايران پايمال شده است. اين به نظر من يک بحث غيرعلمي است. زيرا ما دو نوع حقوق داريم يکي حقوق شهروندي که حقوق فردي هر شهروند کشور است و دي گري حقوق قومي است که حقوق جمعي هريک از قوميت هاي ايراني است. در ادبيات سوسياليستي، ما حق تعيين سرنوشت ملت ها را داريم که لنين ايده آن را از تحولات قومي در ارو پاي قرن نوزدهم و به ويژه از جامعه سوئيس گرفته است. درواقع مبناي حقوق شهروندي و قومي (يا حقوق فردي و حقوق گروهي) همان انديشه ليبرال‌ دموکراسي است. اين انديشه ابتدا با تثبيت حقوق شهروندي آغاز مي‌شود اما وقتي با مسايل و مشکلات مليت‌ها در اروپا روبه‌رو مي شود حقوقي به نام حقوق گروهي يا حقوق قومي را به حقوق فردي شهروندي اضافه مي کند. اين حقوق از حقوق فرهنگي و زباني آغاز مي شود و تا حق تعيين سرنوشت پيش مي رود. ما بازتاب اين انديشه را در قوانين سازمان ملل متحد نيز مي بينيم.
در نتيجه ما وقتي صحبت مي‌کنيم که بله در ايران حقوق شهروندي اغلب مردم ايران نقض مي شود نبايد خلط مبحث کنيم. چون حقوق ديگري هم وجود دارد که حقوق قومي نام دارد و حقوقي گروهي است و از حقوق فردي متمايز است و اين نيز نقض هم مي‌شود.حقوق گروهي خاص قوميت‌هاست و همواره بايد آن را در کنار حقوق شهروندي ببينيم و بدانيم که اين‌ها انفکاک‌ناپذيرند و در پروسه‌ي دموکراسي و دموکراسي‌خواهي بايد در کنار يک‌ديگر ديده شوند و مشخص شوند.
در مورد هويت ايراني هم برخي از دوستان صحبت کردند. ببينيد ما در عصر کنوني ديگر نمي‌توانيم هويت ايراني را بر مبناي يک زبان يا يک مذهب يا يک مليت تعريف کنيم. تعريف هويت ايراني بر مبناي مذهب شيعه هم چون دوره صفويه وقاجاريه يا براساس زبان فارسي همچون دوره پهلوي تعريفي ناقص وانحرافي است .
در عصر کنوني ما و دنياي پسامدرن اين تعريف ديگر کاربرد خودرا از دست داده است. عصر ما عصر انتقال از حکومت هاي ملي به حکومت هاي   دموکراتيک است، لذا گفتمان هاي بنيادگراي اسلامي و بنيادگراي ناسيوناليستي روزبه‌روز اثربخشي خود را از دست مي‌دهند.
  ما جامعه‌ي ايران را نمي‌توانيم بر مبناي يک زبان يا يک نژاد يا يک مذهب تعريف کنيم. هويت جامعه‌ي ايران را بايد بر مبناي مفاهيم نوين و همگام با دنياي متحول کنوني تعريف کنيم. اين جامعه بايد بر اساس کثرت‌ قومي، کثرت‌ فرهنگي، جامعه‌ي مدني ،دموکراسي و همانند اين‌ها تعريف شود و البته زبان فارسي و مذهب شيعه بخشي از فرهنگ مردمان ايران است و نه همه‌ي آن، حتي ما از مذهب شيعه هم بايد فراتر برويم و دين و فرهنگ اسلامي را مبنا قرار دهيم تا اين تعريف شامل برادران و هم‌وطنان اهل سنت ما هم بشود.
  اگر ما هر يک از مولفه ها را به تنهايي مبنا قرار دهيم يک عده‌اي خارج از دايره ايراني بودن قرار مي گيرند يعني که اگر فقط زبان فارسي را مبنا قرار دهيم بيش از نيمي از جمعيت ايران خارج از دايره قرار مي‌گيرند.
يکي از دوستان به زبان هاي ايراني اشاره کردند و من مي پرسم زبان هاي ايراني يعني چه؟
به نظر من زبان‌هاي ايراني را نبايد به مفهوم آريايي‌ يا هندواروپايي اش بلکه به مفهوم کشوري يا زبان‌هايي که اکنون در چارچوب کشور ايران هستند در نظر بگيريم. نبايد در عرصه زباني و هويتي خودي و غير خودي بکنيم. با تعريف موسع جامعه ايراني، زبان عربي هم زبان ايراني است زبان   ترکي هم زبان ايراني است. دنياي متحول و مدرن ما ايجاب مي کند   که نگاه چنين باشد وگرنه آن نابرابري ها ادامه خواهد يافت.
تعريف هويت بر مبناي مذهب هم ديگر جواب نمي‌دهد. به هرحال ما چيزي حدود 15-10ميليون نفر اهل سنت داريم دقيقاً نمي‌دانم آمارش چه‌قدر است ولي به هرحال بخشي از جمعيت اين کشور اهل سنت هستند.متاسفانه تا به حال هيچ گونه سرشماري قومي و مذهبي در ايران انجام نشده است. در سال 65 قرار بود بر مبناي قوميت‌ها سرشماري انجام شود که بعدا وزارت کشور از اين کار منصرف شد. تا سه چهار سال پيش بسياري فکر مي کردند که در عراق عرب‌هاي سني در اکثريت هستند ولي پس از سقوط صدام حسين معلوم ‌شد اين گونه نيست. الان در بحرين هم اقليت سني حاکم است در حالي که شيعيان حدود 60درصد جمعيت بحرين هستند يا مثلاً در افغانستان قبلا گمان مي‌کرديم که پشتوها در اکثريت هستند ولي پس از سقوط طالبان مشخص شد که جميعت تاجيک ها دستکمي از پشتون ها ندارد وعلاوه بر آن ترکمن و بلوچ و ازبک و نورستاني و قوميت‌هاي ديگر هم هستند. زبان هر يک از اين قوميت ها هم اکنون در افغانستان رسمي شده است.
به نظر من گروه‌هاي سياسي و فرهنگي و موسسات مدني قوميت هاي مختلف ايراني بايد دور هم بنشينند و نظرات خود را به گوش مردم و حکومت‌ برسانند. حکومت بايد به حرف ما گوش بدهد،همان‌طور که در دوره‌ي خاتمي تا اندازه‌اي گوش مي‌دادند. همه بايد براي ‌حل اين قضيه بکوشيم وگرنه ممکن است اغيار از آن سوء استفاده کنند.   
  صرافي: من دو تذکر مي خواستم بدهم و يکي اين که ما براي شناخت هم ديگر دور هم نشسته ايم که اين شناخت را با توجه به اين که مسئله ي قومي در ايران تاحدودي ناشناخته و نامشروع مانده اين را باز کنم.
  از اين رو من موافقم که مسئله را در بعد زمان امروز مطرح کنيم و حتي در آينده نزديک و يکي دو مورد پيش آمد که تصور مي کنم بحث از مسير اصلي خود درحال منحرف شدن بود وقتي ما مسئله قومي و ملي در ايران را مطرح مي کنيم در کنار آن وجنب آن چند مسئله فرعي تر وجود دارد. مسئله اصلي آن است که حکومت سانتراليستي آمده و درواقع نقشه ي امپرياليسم انگليس و بعدها امپرياليست ها رااجرا کرده ودر جوار آن منافع نامشروعي را نصيب قشر مرفه قوم خاصي نموده است. حال چنين سيستمي در ايران نهادينه شده و به تدريج آذربايجان و ساير مناطق قومي در ايران را به حاشيه برده است، لذا توقعات و انتظارات متقابل همسايگان کرد و ترک و بختياري موضوع ديگري است که در موقع خودش بايد بدان پرداخت.
  دوم اين که سياست تمرکز گرايي و ملت سازي در ايران توأم با يک ايدئولوژي که من نامش را پان آريانيسم يا آپارتايد مي گذارم در ايران حاکم شده است. که مبناي آن ايدئولوژي همان محوريت دادن به نژادي خاص وزباني خاص و... است، اين هر چند در دوره رضا شاه مستقر شده، اما در اين دوره ي اخير هم نهادينه شده است وضمنا عامل مذهب (تشيع) نيز به عنوان يک محور ديگر ارزشي بر آن اضافه شده است که مشکل هموطنان سني ما را دو چندان کرده و برزخم آن ها نمک بيش تري پاشيده است.
  اما بحث من اين است که چنين سياستي و چنين ايدئولوژي و انديشه اي آمده در طول 90 – 80 سال در ايران لاينقطع حکومت کرده است، اما حتي يک روز نشده که مثلا پان ترکيست ها در ايران حکومت کنند که بگوييم حالا سياست اين ها اعمال شده پس ترک ها مسئول اين تبعيضات هستند و بيايند پاسخ بدهند.يا يک روز نداريم که مثلا ناسيوناليست هاي کرد يا پان عربيست ها در ايران حکومت کنند و ما بخواهيم آن را به نقد بکشيم، لذا طرف اصلي ما همانا شوونيسم، فارسي محورانه است و نه ناسيوناليسم ملل تحت ستم. ما بايد بين اين دو نوع ناسيوناليسم فرق بگذاريم، ناسيوناليسم ملل تحت ستم مترقي وعدالت خواهانه است اما ناسيوناليسم ملل حاکم زياده طلب و متجاوز و ظالم است.
  در اين ميان يکي مي خواهد خودش را از ظلم وستم رها کند و به دنبال تأمين عدالت و حقوق برابر است اما ديگري در جهت حفظ نظام ظالمانه و توجيه آن است. در حال حاضر آن جرياني که واقعا حکومت مي کند واعمال سياست مي کند را بايد مورد حمله قرار داد، لذا نقد قوم گرايي محلي (که طبعا جاي نقد هم دارد) را مي توان موضوعي فرعي تر دانست که جايي در اين ميزگرد ندارد. من هم معتقد هستم که هر نوع پانيزمي نهايتا يک ايدئولوژي غير علمي است. اما در مقطع مبارزه با ستم ملي جنبه عدالت طلبانه آن را و يا جنبه ي ستمگرانه ناسيوناليسم ملت حاکم بايد مقايسه کرد و تشخيص داد که به کجا بايد حمله کرد.

  ما هيچ دشمني با مردم کرد نداشته و نداريم، اعتقاد ما اين است که در ايران بايد ستم ملي از بين برود، اين را که هم چنان که براي خودمان مي خواهيم براي کردها وبلوچ ها و عرب ها و ترکمن ها و... مي خواهيم. (ادامه دارد...)

این مطالب صرفا جهت اطلاع‌رسانی بوده و بیان‌گر دیدگاه شخصی نویسنده وبلاگ نمی‌باشد.

نوشته شده توسط اسماعیل در 15:35 |  لینک ثابت