دوشنبه پنجم مرداد 1388
مسألهی قومیتها در ایران و واکاوی فرهنگی، سیاسی و اقتصادی - بخش 1
ادب: به نام خدا. ضمن تشکر از ماهنامه نقد نو سپاس گزاري مي کنم براي تشکيل اين جلسه و طرح موضوع قوميت ها.اين بحث که تا حدودي در رسانه هاي همگاني منع شده است. وخوشحالم که به هر حال به اين بحث اساسي در اين نشريه پرداخته مي شود. مشکلات مبتلابه قوميت ها ودغدغه هاي آن ها که پيش روي آن ها است مطرح مي شود. به نظر من عناوين قوميت، امنيت و دموکراسي عناوين درستي اند و مي خواهم که از طريق پرداختن به امنيت بحث توسعه را نيز به نوعي مطرح کنم. ابتدا لازم مي دانم توضيح دهم که حتما دوستان عزيزمان به نمايندگي از طرف قوميت هاي ايراني آمده اند. خودمان ادعا وباورمان بر اين است که هيچ جدايي در کل کشور ودر چارچوب قوميت هاي موجود در اين ميزگرد نداريم.
چرا که وقتي بحث امنيت را مطرح مي کنيم منظور امنيت ملي و امنيت براي کل هموطنان را مطرح مي کنيم ووقتي بحث عدالت را مي کنيم منظور عدالت براي کل وعموم مردم ايران مي باشد.نه اين که فقط به فکر قوميت ها باشيم و بنده به عنوان يک کرد بحث قوم کرد به عنوان مليت ديگري تحت عنوان مليت کرد را بکنم. حتما ما بحث سراسري کشور را داريم و همين طور در زمينه ي دموکراتيک. چرا که اعتقاد و باور ما کردها بر اين است که تا اين بحث ها فراگير نشود قطعا با يک گل آپارتماني نمي شود گفت که ما زندگي مرفه و سلامتي داريم وامنيت ودموکراسي را براي خودمان تحصيل کرده ايم.
لذا اين بحث به نظر ما بسيار اساسي و مهم بود. بحث قابل توجه ديگر بحث امنيت است. لازم است که امنيت را تعريف کنيم؛ يک امنيت، امنيت پايداراست ويک امنيت، امنيت پليسي – نظامي. قطعا امنيت هاي ايجاد شده توسط نيروهاي نظامي و انتظامي نمي تواند يک امنيت پايدار باشد و نه تنها امنيت بلکه تمام پديده هاي اجتماعي ديگر اگر بدون مشارکت مردم در تصميم سازي وتصميم گيري ها باشد نمي تواند پايدار باشد واهداف مورد نظر را در مقوله خاص امنيت، محقق کند. به نظر بنده تا زماني که پيش نيازهاي يک امنيت پايدار مثل بحث عدالت، توزيع عادلانه قدرت، دوري از انحصار در قدرت وبحث دموکراسي به معناي عام کلمه و بحث توسعه آزادي هاي اساسي نباشد قطعا امنيتي ايجاد نخواهد شد. اگر چنان باشد، مردم مي بينند که حقوقشان پرداخت نشده، در تصميم گيري هاي کلان تقشي ندارند و تصميم سازي ها نيز همين طور، و عده اي خاص تقريبا هر تصميمي را بخواهند مي گيرند.
در بحث دموکراسي ورعايت حقوق شهروندي، وقتي که رعايت نشود ومرئي نشود طبيعتا به طور قطع و يقين اين امنيت جامع نخواهد بود وتنها با نيروهاي نظامي وانتظامي نمي توانيم امنيت را ايجاد کرده اما، اين نه تنها امنيت نيست، بلکه به نظر من يک نوع سرپوش مي شود براي اين که مردم نتوانند آزادي اجتماعات داشته باشند مردمي که از يک مطبوعات آزاد برخوردار نباشند، مردمي که آزادي انتخابات را احساس نکنند و درحقيقت انتخابات آن ها به انتصابات شود و همين طور قدرت در دست عده اي خاص بدون اين که همه ي مردم در آن مشارکت داشته باشند، قرار بگيرد، مديريت بر اساس شايسته سالاري وبراساس ضابطه نباشد، بلکه براساس رابطه باشد طبيعتا مردم هميشه نگران خواهند بود و مطالبات سرکوب شده وانباشته شده اشان به هر حال موجب مي شود که همکاري در زمينه ايجاد امنيت نداشته باشد.
نتيجتا به نظر من پيش نيازهاي ايجاد امنيت وايجاد تعادل پايدار در جامعه، بحث دموکراسي، توسعه ي آزادي ها، رعايت حقوق بشر، رعايت کنوانسيون هايي که کشورها در جامعه بين المللي آن را امضاء کرده اند وعدالت در کل زمينه هاي سياسي – اجتماعي و فرهنگي است و تا اين ها نباشد به طور قطع ما نمي توانيم يک امنيت پايدار داشته باشيم. براي اين که فقط تئوري پردازي نکرده باشيم به واقعيت هاي عيني اشاره مي کنم. براي مثال: کشور يوگسلاوي که مدعي حکومت سوسياليستي بود ولي مردم از او راضي نبودند لااقل مردم در همه ي شئون و تصميم گيري ها برخلاف شعار دولت شان حضور نداشتند لذا مي بينيم که اين فشار برداشته مي شود واين حکومت نظامي وسرکوب گر برداشته مي شود در يک طرفه العين يا يک مدت کوتاه که مي بينيم که به يک باره چندين کشور کوچک، از يک کشور که خيلي هم بزرگ هم نيست بيرون مي آيند وبه کشورهايي مثل بوسني هرزگوين، کرواسي، صربستان وامثالهم تقسيم مي شوند، عمدتا کشورهايي که مدعي سوسياليست هم نبودند و بحث مردم سالاري به آن معنا نداشتند. مثل کانادا که در کانادا چون دموکراسي حاکم است و کشوري است که multinational است واز مليت هاي مختلف تشکيل شده طي مدت کوتاهي ديده مي شود که فرانکوفون ها وساکنين کبک که بيش تر فرانسه زبان هستند علي رغم نارضايتي هاي شان وقتي دولت رفراندم مي گذارد ومي گويد رأي بدهيد، اگر مي خواهيد از کانادا مستقل بشويد، رأي به استقلال خودتان بدهيد، علي رغم اين که به خود مردم واگذار مي کنند چون دموکراسي حاکم است وتوزيع قدرت وتکثر در عين وحدت ديده مي شود. يعني ضمن اين که تکثر احزاب وتکثر سلايق هست، ليکن يکپارچگي مملکت ووحدت ملي حفظ شده است. کساني که ناراضي هستند به اين رفراندوم پاسخ منفي مي دهند واز کانادا جدا نمي شوند.
در پايان مجددا تاکيد مي کنم که بحث ما به روي دفاع از حقوق ملت ايران و جايگاه حقوقي است که يک شهروند در قرن بيست ويکم و در هزاره ي سوم در کنوانسيون و مصوبات مجلس وآن چه که در قانون اساسي کشورمان آمده دارد. اين را براي همه ملت مي خواهيم وتا اين نباشد ما امنيت پايدار نخواهيم داشت.
بني طرف: با تشکر از مجلهي نقدنو که اين ميزگرد را تشکيل داده تا ما به مشکلات يکديگر به عنوان قوميتهاي مختلف آشنا شويم. البته اين تيتر خيلي کلي است و ميتوان آن را ريز کرد ولي نقطه عزيمت من عدالت و هويتطلبي قوميتهاي ايراني است. ما مردم عرب خوزستان بخشي از جامعهي بزرگ ايران هستيم. اصولاً اکثريت اين مردم هم با خشونت مخالف اند و هم دوست دارند که در چارچوب ايران به حقوق خودشان برسند. از اين حقوق حداقلي مي توان به اصولي اشاره کرد که در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران ذکر شده و تاکنون معلق مانده. منتهي وقتي به مقوله امنيت،عدالت و دموکراسي در ايران مي پردازيم بايد توجه کنيم که رکن اساسي اين مقوله برابري است يعني اگر برابري بين مولفههاي جامعهي ايران که از شش قوميت عمدهي فارس، ترک، کرد، عرب، بلوچ و ترکمن تشکيل ميشود وجود نداشته باشد ما اين سه مقوله را نخواهيم داشت. اين نابرابريها البته زادهي امروز و ديروز نيست اينها در تاريخ معاصر ايران ريشه دارند و برميگردد به برآمدن دولت - ملت در ايران يعني، مسئلهي دولت - ملت در اوايل قرن بيستم و بعد از انقلاب مشروطه مطرح شد. انقلاب مشروطه اساساً يک انقلاب ملي دموکراتيک بود که جنبهي ملي آن مشارکت اغلب مولفه هاي ملت ايران يعني اغلب قوميتهادر آن بود. فارس ها، ترکها، ارمنيها ، گيلانيها و بختياريها به طور مستقيم وعرب ها و کردها و ديگر قوميت ها به طور غيرمستقيم در آن شرکت داشتند. فرآيند دولت - ملتي که اين قوميتها ميخواستند با دخالت نيروهاي بيگانه و پيدايش شخصي به نام رضاشاه ناقص وابتر ماند. وي با حمايت مستقيم انگليس و از طريق اردشير جي عامل مستقيم انگليس روي کار آمد. متأسفانه اين امر ناقض اهداف انقلاب مشروطيت بود که يک انقلاب ملي دموکراتيک بود. رضاشاه کوشيد با سرکوب و خشونت و ديکتاتوري يک نظام سياسي تک مليتي را بر جامعه تاريخا چند مليتي ايران تحميل کند. در واقع عدم تطابق ظرف با مظروف در هشت دهه گذشته باعث آشوب ها، ناآرامي ها و تنش هاي قومي شده است که البته براي حل اين معضل اساسي جامعه ايران نياز به اصلاحات ساختاري داريم. يعني اساس نابرابري قومي ريشه در حمايت انگليسيها از نظام تک مليتي رضاخان دارد.وي و فرزندش حتي آن اصل انجمنهاي ايالتي و ولايتي را که اختياراتي به مناطق و قوميت ها ميداد ناديده گرفتند. يعني اساس نابرابري بين قوميتها در تاريخ معاصر کشور ما ريشه دارد. مي دانيد که در دوران قاجاريه کشور ما ممالک محروسه ايران نام داشت که در حقيقت از چند مملکت تشکيل مي شد. حاکمان اين ممالک يا ايالات بزرگ اختيارات کاملي داشتند.
مثلاً عرب ها در خوزستان از نوعي خودمختاري برخوردار بودند. آنان حالتي شبيه کردستان عراق در ايران داشتند. اما رضاشاه و نظريهپردازان ناسيوناليستش شعار "ايران يک ملت و يک زبان و يک نژاد" را مطرح کردند. آنان بيشترين و بزرگترين آسيبها را به وحدت و امنيت و عدالت و دموکراسي در ايران واردآوردند. رضا شاه با دين و دموکراسي و زبان وفرهنگ قوميت ها مبارزه کرد و قانون اساسي را پايمال نمود و يک سيستم شديداً متمرکز اقتصادي سياسي و اجتماعي را در اين مملکت به وجود آورد.
در واقع ما بايد ببينيم ريشه نابرابري در کجاست چرا که اين گفتمان نابرابر همچنان بازتوليد شده و راهحلي اساسي براي اين مشکل و معضل ملي يا معضل قوميتها پيدا کنيم. اين نابرابري البته سه چهار وجه دارد: فرهنگي، ديني، مذهبي، اقتصادي،اجتماعي و سياسي.
صرافي: در تکميل نظرات دوستم آقاي بني طرف مي خواستم براي شرح تاريخي مسئله نقشه ژئوپولتيک ايران در عصر حاضر را در اين جا نشان دهم. چنان چه مي بينيد در اواخر دوران قاجار وقبل از پهلوي ايران در واقع نقطه ي تعادل سه قدرت منطقه اي بوده. شمال ايران تماما روسيه بود. درشرق وجنوب ايران انگليس بوده، (پاکستان کنوني آن موقع جزو هندوستان بوده و افغانستان هم تحت حمايت انگليس بود.) پس شرق ايران کلا دست انگيس بوده و از طرفي آب هاي درياي عمان و خليج فارس هم در دست ناوگان انگيس بود، لذا همسايه ي جنوبي و شرقي ما انگلستان بوده است. درآن زمان همسايه ي غربي ما هم که الان خاک عراق و ترکيه باشد کلا عثماني بوده است. تعامل اين سه قدرت مهم در منطقه، وضعيتي در ايران به وجود آورده بود که هيچ قدرتي از ترس ديگري نمي توانست موازنه قوا را به نفع خود به هم بريزد. يعني ايران به عنوان يک منطقه حائل اين سه قدرت را از هم جدا مي کرده است. تدريجا در اواخر قاجاريه عثماني ها نيروي خودرا از دست دادند، بنابراين روسيه و انگستان طبق توافق نامه اي ايران را به دو منطقه نفوذ تقسيم کردند، مثلا انگليسي ها حق داشتند تا نزديکي اصفهان بيايند و روس ها هم حق پيدا کردند که خط شمال ايران و خراسان و آذربايجان را اشغال کنند وبدين ترتيب موازنه اي بين اين نيرو در ايران برقرار شد.
اما جنگ جهاني دوم تمام نقشه ژئوپولتيک منطقه را به هم ريخت. اتفاقاتي رخ داد و امپراتوري عثماني کاملا تجزيه شد و چندين کشور عربي به اضافه ي خود ترکيه سربرآوردند، عراق جديد الاستقلال زير نفوذ انگستان رفت و انگستان که شرق و جنوب ايران را داشت از اين پس غرب ايران را نيز تحت سيطره ي خود درآورد.بدين ترتيب در بخش هاي وسيعي از مرزهاي ما انگستان حاکم شد و اين در شرايطي بود که ترکيه نقش بسيار محافظه کارانه اي در سياست خارجي خويش در پيش گرفته بود.
هم زمان در روسيه انقلاب بلشويکي رخ داد که در واقع ادامه جنگ و ضعف هاي حکومت مرکزي روسيه زمينه ي بروز اين انقلاب شد. وحتي سه جمهوري آذربايجان، ارمنستان و گرجستان در قفقاز اعلام استقلال کردند.( در سال هاي 20- 1918 اين کشورها مستقل شدند وايران هم آن ها را به رسميت شناخت) بدين ترتيب روسيه قدرتش را در شمال ايران کاملا از دست داد. حتي نيروهايي هم که براي سرکوب جنبش مشروطه وارد تبريز شده بودند با عذرخواهي از آذربايجان بيرون رفتند نفوذ روسيه حتي تا آن سوي کوه هاي قفقاز هم پس رفت. در چنين شرايطي ميدان عمل براي پيشروي امپرياليسم انگليس کاملا باز شد چرا که اينک ديگر کل ايران را يکپارچه در اختيار خود داشت براي اين که کل ايران را ( درشرايطي که نه عثماني براي انگليس تهديدي بود ونه روسيه) دربست در اختيار بگيرد و ضمنا بتواند جلوي خطر احتمالي بلشويسم و ناسيوناليسم ترک را سد کند لازم آمد در ايران يک قدرت قوي و متمرکز به وجود آورند وتمام نيروهاي مختلف منطقه اي را زير لواي آن بياورند، به دنبال اين برنامه بود که اردشير جي و شاپور جي را که از پارسيان هندي و از بنيان گذاران سانتراليسم و ايدئولوژي شوونيستي بودند را آوردند که در نقش مشاوران و معلمان رضاخان عمل کردند.
به دنبال همين تحولات بود که کوچک خان را درگيلان شکست دادند،خياباني و پسيان را در آذربايجان و خراسان از بين بردند، مقاومت قشقايي ها ولرها را سرکوب کردند وشيخ خزعل را (هرچند خود متحد وفادار انگليس بود) را در خوزستان از بين بردند و کليه قدرت را به رضاخاني که دست نشانده ي خودشان بود، سپردند. چنان که مي بينيم تمام قدرت هاي منطقه اعم از آن هايي که مترقي و دموکراتيک بودند هم چون خياباني، کوچک خان و پسيان وهم قدرت هاي عشيرتي و سنتي را نابود کردند و يک سياست يکسان سازي و ملت سازي را در ايران به اجرا درآوردند، اين سياست با محوريت دادن به سه عنصر زبان فارسي، نژاد آريايي ونظام شاهنشاهي، ايدئولوژيزه شد،چرا که اجراي سياست هاي سانتراليستي بدون ايدئولوژيي که آن را موجه سازد و توده هاي مردم را تحميق کند، امکان پذير نبود.
اين ايدئولوژي که از آن به عنوان پان فارسيسم يا پان آريانيسم نام مي بريم، زمينه ي ظهورش از اواخر قاجار که انگلستان به تدريج داشت مناطق اطراف ايران را تسخير مي کرد آماده مي شد، همه اين ها انديشه جديدي بودند که به عنوان جاده صاف کن سياست امپرياليستي انگليس عمل مي کردند. چنين افکاري قبل از آن اصلا سابقه نداشت چرا که در گفتمان دوره ي مشروطه ما هيچ اثري از ايدئولوژي شووينستي نمي بينيم، وبحث ها همگي بر محور عدالت، دموکراسي واستقلال و ترقي ويا تجدد استوار بود. اما از زمان رضاخان به بعد بحث فر و شکوه ايراني و اين که بايد به دوران طلايي ايران باستان برگرديم جاي گفتمان سابق را گرفت. در اين دوره براي هويت ايراني تعريف جديدي عرضه کردند. اين هويت ايراني با نفي ترک و عرب در ايران خودرا تعريف کرد، به اين مفهوم که من ايراني هستم چون ترک نيستم، من ايراني هستم چون عرب نيستم، عرب ها گويي سوسمارخور وحشي است، ترک ها با مغول ها ويا از عثماني آمدند وهمه وحشي بودند. ما که ايراني بوديم متمدن تر هستيم و عرب ها و ترک ها مملکت ما را خراب کردند وبنا براين الان بايستي قدرت مادي از زير نفوذ ترک ها خارج شود و اختيار همه ي امور و مراکز قدرت در دست يک قدرت مرکزي جمع شود تا وي بتواند با قلدري سياسيت هاي خودرا پياده کند، آن ها با اين استدلال اين سياست ها را در قالب انواع جنايات و خيانت ها و سرکوب هاي وحشيانه به کرسي نشاندند وبه تدريج قدرت هاي منطقه اي و درصدر آن ها آذربايجان را نشانه رفتند، چرا که در آن موقع تبريز به عنوان يک قدرت ملي مطرح بوده، در انقلاب مشروطيت از همه جا مظاهر نوين تمدني وافکار جديد انقلابي به تبريز مي آمد واز آذربايجان به کل ايران مي رسيد، انديشه وبرنامه هاي انقلاب مشروطيت را از آن جا صادر مي کردند وبازار تبريز و تجار آذربايجاني هم حرف اول را در ايران مي زدند.
با اعمال اين سياست، همه ي اين ها را از آذربايجان ( وبه طور اعم از ايران) سلب کردند تا اين که يک مرکزيت قوي ايجاد کنند ولذا براي اولين بار در تاريخ ايران بناي ستم قومي ويا ملي را برپا کردند که تا به امروز نيز به عنوان يکي از مسايل مهم دامنگير اقوام و ملل جامعه ايراني شده است.
به نظر من منشاء اوليه ي تحولات (تغيير در ساختار اداري کشور و ايدئولوژي طبقه ي حاکم) مطامع ومنافع امپرياليسم انگليس بود، اما بعدها اين سياست با منافع لايه هاي بالايي قومي خاص نيز گره خورد ولذا علي رغم خلع يد از امپرياليست ها اين نيروهاي محافظه کار مايل به از دست دادن منافع و موقعيت ممتازخويش نمي شوند ودر مقابل هر تغييري که منجر به تقسيم قدرت در مناطق مختلف ايران و مشارکت دادن اقوام و ملل ايراني بشود سرسختانه مقاومت مي کنند. به طور کلي در طول 8? سال اخير ملل و اقوام ايراني و از جمله ترک ها مرتبا تحت فشار و سرکوب بودند. بعضا حتي موجوديت آن ها نفي شد،به زبان آن ها اجازه ي ترويج داده نشده و اين در حالي بود که آن ها نخستين مدارس را به زبان مادري خويش در آذربايجان بنيان گذاري کرده بودند. اولين کتاب درسي ايران را ميرزا حسن رشديه به زبان ترکي نوشته، اولين تياترهاي ايران همه به ترکي بوده، شوونيسم رضاخاني بسياري از مظاهر مدني آذربايجان را با ممنوعيت زبان به تعطيلي و رکورد کشانيد.
و در جاهايي مثل کردستان و بلوچستان که هنوز مدرسه اي تاسيس نشده بوده، آن جا هم از همان ابتدا بنا را طوري گذاشتند که فرهنگ کردي يا بلوچي اجازه ي رشد ونمو پيدا نکند. بعد از طريق جهت مند نمودن سرمايه گذاري هاي دولتي وبا صدور بخش نامه هايي عملا بسياري از اختيارات و امکانات را از آذربايجان و مناطق ديگر سلب کردند وهمه را به تهران و استان هاي مرکزي حواله کردند. مجموعه ي اين سياست ها در طول زمان تبديل به مسئله اي شد به نام مسئله قومي يا ملي واقوام وملل غيرفارس در ايران که مبتلا به دوسوم اهالي اين کشور است ويکي از گرگاه هاي اصلي در توسعه کشور همين وجود مسئله ي ملي است. به نظر من شش تا مسئله ي اصلي به پاي ما زنجير شده که اگر اين ها را بگسليم مي توانيم به سوي يک توسعه پايدار حرکت کنيم. يکي از اين مسايل، حل مسئله زن در چارچوب تمام کنوانسيون هاي شناخته شده ي بين المللي است. دوم مسئله ي دموکراسي وتأمين حقوق شهروندي، سوم مسئله ملي، چهارم تأمين عدالت اجتماعي، پنجم ايجاد کردن روابط هارمونيک با جهان اعم از کشورهاي همسايه وکشورهاي بزرگ و کوچک جهان و ششم توسعه علمي وفني.
اگر اين مسايل را حل کنيم و به حق به هر کدام بهاي خودشان را بدهيم، مشکلات آينده ي مملکت ما تا حدود زيادي حل جواهد شد در غير اين صورت همواره ما جامعه اي پرتنش خواهيم داشت، که امکان توسعه از آن سلب خواهد شد.
هم چنان چه طبقه ي کارگر هر لحظه ممکن است به خاطر فقر وتبعيضاتي که به او مي شود عصيان کند، ملل و اقوام ايراني هم به خاطر ظلم و تبعيضات اقتصادي، اجتماعي وفرهنگي که در حق شان اعمال مي شود روزي عصيان خواهند کرد. لذا مي گويم که حل مسئله قومي (ملي) از ضرورت هاي گريز ناپذير براي تکامل و توسعه جامعه است.
به نظر من جامعه ي ايران دچار نوعي آلودگي فرهنگي شده (دررابطه با مسئله ملي)، زدودن اين آلودگي يکي از وظايف عمده ي روشنفکران ايراني است. از اين رو از نشريه شما که خوراک فکري گروهي از روشنفکران ما را تأمين مي کند وهم چنين ساير نشريات نظير، انتظار مي رود که سهم درخوري براي نقد ايدئولوِژي شوونيستي، نقد سياست آپارتايد وتقبيح ونقد فرهنگ تحقير ملل و اقوم اختصاص دهند.
طاهري: دليل تشکيل ميزگردي از اين نوع در واقع گامي است در جهت حل مسايل قومي در چارچوب وحدت ملي وامور ادبي فراگير.
دولتي بخشان: در مقوله قوميت ها، عدالت وامنيت، به نظر من امنيت بحث موخر است. امنيت بازخورد و حاصل عملکرد عدالت و دموکراسي است. اگر درجامعه اي بحث عدالت و دموکراسي که وابسته به هم هستند را بررسي کنيم واگر بخواهيم ميزان موفقيت در اجراي عدالت و دموکراسي را در جامعه بسنجيم، دقيق ترين شاخص بودن يا نبودن امنيت است. مسلما در جامعه يا کشوري که اقتدار يکي از اصول محکم و خدشه ناپذير آن است انحصار اين دايره قدرت را محکم مي کند وامکان ايجاد فساد قدرت را بالا مي برد به نحوي که فقط از داخل مي شود به ارزيابي آن پرداخت واز بيرون به اين حصار نمي توان نگريست.
درگذشته مشارکت همه ي ملت هاي تحت نفوذ امپراتوري بزرگ ايران در همه ي شئون جامعه نقش داشتند. در امور اقتصادي خودشان را اداره مي کردند و فقط به دولت مرکزي ماليات مي دادند، امنيت هر گوشه ي کشور به دست مردم آن نقطه تأمين مي شد وبعد هر وقت جنگ با بيگانگان و همسايگان پيش مي آمد از آن ها سرباز و سپاه مي گرفتند. امور اجتماعي و آموزش همه چيز به وسيله ي خود مردم اداره مي شد. حکومت مرکزي مشارکت داشت اما راه را بر بقيه ي آحاد ايران که از مجموعه هاي قومي مختلف و متنوع تشکيل شده بودند نبسته بود، دولت مدرن با سرازير شدن درآمدهاي نفتي به اقتدارش و به انحصار طلبي اش اضافه شد. براي افزايش وتسري اين اقتدار همه ملاحظات محلي اقوام ايراني ناديده گرفته شد. عرب ها، بلوچ ها، ترک ها، گيلک ها، طالش ها، همه وهمه ناديده گرفته وسرکوب شدند وحق مشارکت ملت ايران محدود شد، دولت همه جنبه هاي اقتصادي – آموزشي، نظامي را نوسازي کرد. اما جايي براي مشارکت ملتي که بنا بود مدرن شود وبراي مشارکت اين ملت مدرن راهي باز نکرد. نظام سياسي واجتماعي پوسيده ايلات وعشاير که توسط حکومت هاي محلي اداره مي شد، از بين رفت ولي به جايش حزب و انجمن وآن چه که آن خلاء را پر کند جايگزين نشد و اين خلاء را روز به روز با عطش اقتدار خود پرکند. امروز آن چيزي که ما داريم ادامه آن جرياني است که باتشکيل حکومت مدرن که البته انگليس ها در شکل گرفتن آن دخيل بودند چرا که انگليس ها وقتي در جنوب در جنگ جهاني اول مي خواستند سهم خودشان را در ايران با اتکا به دولت مرکزي دست نشانده و سرسپرده ي خودشان بيشتر کند، اقوام از اين سرسپردگي حکومت مرکزي تبعيت نکردند و مقاومت کردند. بلوچ ها جلوي خط آهني را که بنا بود از کويته پاکستان به بندر ترکمن برسد گرفتند. بلوچ ها خواست دولت مرکزي را ناديده گرفتند. خط تلگراف که از بمبئي قرار بود به آبادان برسد از سوي بلوچ ها جلوگيري شد، کينه ي انگليس ها از قدرت هاي محلي که براي حفظ امنيت از منويات حکومت سرسپرده تبعيت نمي کنند موجب شد اولين تعهدي که از رضا شاه گرفته شود اين بود که اين قدرت هاي محلي را که بيش تر از حکومت مرکزي به امنيت کشور و سرحدات پاي بند بودند سرکوب کنند. هويت ايراني در طول تاريخ با تشکيل نهادها هويتي است که در طول دو يا سه هزار سال شکل گرفته است و يک کليت است. اگر به قلمرو تاريخ و گذشته ايران افتخار مي کنيم اين افتخار با نگاه به اين کليت است. اگر درون اين کليت را نبينيد دچار محدوديت ديد مي شويد. اگر يک جزء از اين کليت را ببينيد، يک بخشي از هويت ايراني درسايه قرار خواهد گرفت. مي دانيد در حکومت صفوي جزيي از آن کليت مد نظر قرار گرفت بقيه ي اجزاء کليت ها هم چون زبان، فرهنگ و نژاد ناديده گرفته شد. که نتيجه اين محدوديت ديد، کوچک تر شدن کليت و ماهيت ايراني بودن، بخشي از کشور بزرگ ايران از جمله افغانستان، تاجيکستان، ترکمنستان وآذربايجان به عنوان ناراضي در حاشيه قرار گرفتند و بعدها قدرت هاي بيگانه توانستند از اين ناراضي بودن کمک بگيرند و جغرافياي کشور ايران و ملت اش را چند پارچه و از هم جدا کنند.
در ادامه اين روند در زمان حکومت پهلوي تأکيد بيش از حد بر زبان رسمي شده، قبل از اين که به تقويت زبان فارسي کمک کنند به تضعيف زبان هاي ديگر از جمله آذري، کردي، لري، بلوچي وترکمني پرداختند، غافل از اين که اين زبان ها جزيي از آن کليت ايراني هستند. اگر اين زبان ها را ناديده بگيريم بخشي از هويت ايراني را ناديده گرفته ايم. بحث اقوام يک مقوله جديدي نيست متأسفانه بسياري از صاحب نظران آن را زائيده انديشه ي مستشرقين و سياسيت هاي اروپاييان مي دانند و به نوعي مي خواهند صورت مسئله را پاک کنند.
هرچند حکومت مرکزي قوي تر باشد و مشروعيت اين قدرت را از ملت خويش گرفته باشد هيچ گاه نمي آيد وجود و بالطبع تنوع در زبان، فرهنگ، مذهب ونژاد ملت خودش را حاشا کند. سنگ نوشته هاي باستاني وجود اقوام و ملل با ويژگي هاي متفاوت را تحت قلمرو مقتدرانه هخامنشيان وساسانيان را نشان مي دهد وبيان مي کنند که امپراتوري ايران از اين اقوام شکل گرفته است. حتي کوچک ترين اقوام را ناديده نگرفته اند. حال اگر ما در رسانه هاي گروهي ودر خبررساني قومي و زبان و فرهنگ آن قوم را تعمدا ناديده مي گيريم نشان قوت نيست.
آن چه که الان به عنوان امنيت مطرح است حاصل تصميمات وعملکرد حال و گذشته حکومت متمرکز تصميمات است، حال يا گذشته ي خودمان يا تصميمات قبل از ما. مسلما اگر منشاء اين تصميمات درست نباشد و احيانا اجراي آن با قدرت و زور همراه باشد، تدبير همراه آن نباشد، ضايعات آن جبران ناپذير خواهد بود. ضرب المثلي در اين خصوص ما بلوچ ها داريم که مي گويد صد من زور نيم من تدبير مي خواهد. قدرت نظامي، قدرت پليسي، قدرت دولت به هرشکل، قدرت اقتصادي نمي تواند کارساز باشد. امنيت چيزي است که متعلق به همه ي مردم است و همه ي جوانب زندگي جامعه را تحت پوشش مي گيرد يک چيز مجرد نيست. اگر سياست هاي اقتصادي و فرهنگي ما درست نباشد نمي توانيم انتظار امنيت داشته باشيم. امنيت حاصل عملکرد متقابل حکومت و جامعه در همه ي ابعاد زندگي است. بود ونبودش مي تواند موفقيت يا شکست حاکميت را در سياست گذاري اجراي سياست ها نشان بدهد.
طاهري: وارد دور دوم بحث مي شويم. آقاي ادب با نگاهي به قانون اساسي، امکانات و محدوديت هاي آن را براي ما توضيح دهيد، به طور مشخص چه حقوقي را شما براي کردهاي مي خواهيد که در حال حاضر بدان دست نيافته اند؟
ادب: اگر بخواهيم از زاويه ي اصولي صحبت کنيم تا بحث به يک نتيجه مثبتي برسد، من به عنوان يک کرد که از نوادگان مادها هستم. اولين امپراتوري که به عنوان دولت فراگير وبامشارکت تمام اقوام و مليت ها که در کشور تشکيل شده ومادها تشکيل دادند. به نظر من کار خوبي کردند و اين کار درستي است و بهتر است که بحث را بشکافيم وبگوييم که اگر سياست هاي خارجي در جهت منافع خودشان بحثي کرده اند، امروز ما به هر حال همه ي اين ها را پشت سر گذاشته ايم . در يک مقطعي در 22 بهمن 57انقلاب کرديم يعني در حقيقت آن ها را رد کرديم و گفتيم اين ها را قبول نداريم امروز چه ادعايي داريم که آيا ما اين ها را نبش قبر کنيم و از قبل از 22 بهمن 57 صحبت کنيم. بحث ما بحث امروز است و بياييم در اين هزاره و سال ها صحبت کنيم و ببينيم که درد مردم امروز چيست و پيشنهاد مشخص من به خصوص اين است که بشناسيم واقعا ريشه ي مشکلات و مسايل از کجاست؟
بيش تر از همه اين حقايق تاريخي که در کتاب ها نوشته شده در کتابخانه همه ي ما وجود دارد، يعني از اين کتاب ها به طور متعدد در کتاب خانه ها يافت مي شود، اين جا نيامده ايم که درس تاريخي بدهيم، ولي واقعيت اين است که از همه ي اين بحث ها يک نتيجه مي گيريم که امپرياليسم هميشه يک سياست را پي گرفته است وآن سياست " تفرقه بيانداز و حکومت کن". اين واقعيت، يک اصل مسلم است که " تفرقه بيانداز و حکومت کن". آيا امروز واقعا اين سياست از بين رفته است؟ خير هنوز اين سياست جاري است. امروز بحث تفرقه انداختن هنوز ادامه دارد.کما اين که من هيچ اختلافي با برادران فارسي زبان ندارم. من اصلا دوست ندارم که در اين جا حساب عملکرد حکومت را به حساب فارس ها بگذارم يعني در حقيقت بياييم و بحث ملت را از حاکميت جدا کنيم. (ادامه دارد ...)
این مطالب صرفا جهت اطلاعرسانی بوده و بیانگر دیدگاه شخصی نویسنده وبلاگ نمیباشد.
